خرید بک لینک

سلام به همه شما دوستان عزیزم خسته نباشید.

ببخشید اگه یه مدت نبودم آخه یه مشکلی پیش اومد........ .

حالا توضیحش مفصله.

امیدوارم از این به بعد همیشه بروز باشم.خنده

موفق باشین

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ... اون دو تا میرن کوه در بالای یه صخره کوه جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن تصمیم می گیرن داد بزنن و حرف دلشون رو به کوه بگن : - با من ازدواج می کنی ؟ ....و بعدش شنیدن ...... ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟ . ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟ . ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟ . ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟ . ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ یه نگاهی به هم انداختند لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....!!!

برچسب: یه داستان جالب,یه داستان کوتاه جالب,یه داستان کوتاه و جالب, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد. آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود. آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.هیچ اتفاقی نیفتاد!در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.آموزه های داستان- گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.- اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.- من قدرت خواستم و خدا

برچسب: لحظه ای تامل,لحظه ای برای تامل, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

مدت ها پیشکشاورزفقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخرهموفقشد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد.. فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رض

برچسب: کشاورز فقیر اسکاتلندی,داستان کشاورز فقیر, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: زن پاسخ داد: پسرک گفت: زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: > پسر جوان جواب داد:

برچسب: سنجش,سنجش پزشکی,سنجش تکمیلی, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود : خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار...! پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟! فرمودند : چه باید می گفتم؟ یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید ! کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم... دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید ! پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم... عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید ! پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم... وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند... تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟! کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد : من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم

برچسب: دعای کوروش کبیر,دعای کوروش کبیر برای ایران,دعاي كوروش كبير, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!! اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید ... و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند ... مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد . او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه

برچسب: قصر پادشاه عربستان,قصر پادشاه,قصر پادشاهان, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کردولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:" خدایا کمکم کن" ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:" از من چه می خواهی؟ " ای خدا نجاتم بده!- واقعاً باور دار

برچسب: طناب,طناب زدن,طناب دار, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم ... من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم. آدم وقتی در حال مرگه از اطرافیانش حلالیت میخواد ، در حالی که بیشترین بدی رو در حق کسانی انجام داده؛ که یا در قید حیات نیستند و یا اینکه بخاطر بدیهاش الان در اطراف و دسترس اش نیستند ... و یا اگر هم دسترسی بهشون میسر باشه، لااقل در اون زمان راضی به بخشش نیستند ... آدم برفی کوچک و مغرور من، قبل از بیچارگی به فکر چاره باش ... مواظب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد ، زندگی با دلت نکند ... به شقایق سوگند که تو بر خواهی گشت ، من به این معجزه ایمان دارم ، منتظر باید بود تا زمستان برود ، غنچه ها گل بکنند ! به دلیل بارش سنگین برف، سرمای شدید و خارج نشدن مردان از خانه اداره ثبت احوال درباره افزایش شدید جمعیت هشدار داد ... امسال زمستون خیلی قشنگه چون با تو آغاز میشه ... با تو نیستم با کفشمم... آرزو دارم با بارش هر دونه از برف زمستونی یه غم از رو دلت کم بشه نازنینم ... دوستت دارم اما نه به اندازه ی برف ، چون یه روز آب می شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ی گل ، چون یه روز پژمرده می شه . دوستت دارم به اندازه ی دن

برچسب: جمله های زمستانی,جمله هاي زمستاني,جمله های زیبای زمستانی, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:36

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند .مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد ... مادر او هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوzwj;ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!! این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟ یک روز که زن از گفته های مرد گوzwj;ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ ..... بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را ت

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ... پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: ldquo;باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه ldquo; پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

برچسب: داستان عشق بی پایان,داستان عشق های بی پایان,داستان رمان عشق بی پایان, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

فــرقے نــבارב .. چــه ڪسے چــہ مے گــویــב ، "تــــــــــو" !! همــانــے ڪـہهمــیـشـہ "בوســتـش בارم" همــانـے ڪـہتــاغــصـّـہام مے گیــرב ســر و ڪلّـــہ اشپــیــدامے شوב و تــا مــرانـخنـבانـב בســﭞ بـرבارنمے شوב! هـمـانے ڪـہهمــیــشـہ پـــُـر اسـﭞ از شـوروشـاבےوزنـבگے... "تــــــــــو" همیشههــمــانے..

برچسب: تو همانی که دلم لک زده لبخندش را,تو هماني که دلم لک زده لبخندش را,دانلود تو همانی که دلم لک زده لبخندش را, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

بگــذار بـگـــویـــم ... نـــاب تــریـن جــای دنـــیـا ،آغـــوشتـــوسـت ! جـــایـی مــــیـان دو بـازویت ! روی قـفـسه ی سیـنـه ات ... ممـــاس بـــاقلـــبـت... همون قلبی کههمه ی زندگی منه

برچسب: بگذار بگویم,بگذار بگویم دوستت دارم,بگذار بگویمت, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

عشـقَم تنهاخــاص ِ یکـــ نـفراَســتغـَرق ِعـــــشــــــقخواهــم کردآنکهخاص ِمن باشـدطــورے کـه بـــے نیاز شـود از عـشق،ســیرابــ شـود از زندگـــے ...تا جــان به در بـَرَم، آغوشـَم تنها سـَهم اوسـتــــ...

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

با توام ...من حسادت می کنم حتی به تنها بودنتمن به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنتمن به بارانی که با لذت نگاهش می کنییا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت...من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنتوقتی انگشتان تو در گیسوانت می دودمن به رد مانده از اینجور سامان دادنت...اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده بهعطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنتهیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشتمن حسادت می کنم حتی به قلب دشمنتکاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینهپلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت .حسودم حسود

برچسب: ps logo,ps lifestyle,ps letter, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

هیـچ چیـز در دُنیـآ جـز تـو برایـم ارزشــ ندارد میـخواهمـ تـآ زنـده هَستـم در ڪنآرت بـآشمـ میخـواهمـ تـآ فرصَـت بـآقیستــ محـو نگـآه زیبـآیـت بـاشمـ میتـرسمـ بمیرمـ و نتـوانمـ تـو را درآغـوش بگیـرمـ میتـرسمـ تـو نبـاشے و مَـלּتنـهآ بمیـرمــ عشـق بـرایـم تـویـے و صـداے نفـس هـآے هیچـ کسـ جُـز تـو برایـم عشـق نمیشــود و تـو بـرایـم مثـل هیچـ کسـ نمیـشوے پـَس بـآ مَـن بمـــــــــــــآنــــ

برچسب: هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست,هیچ چیز در دنیا تصادفی نیست,هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

گرگ هم که باشی. . .

عاشق بره ای خواهی شد. . .

که تو را به علف خوردن وا می دارد. . .

و رسالت عشق این است. . .

شدن آنچه نیستی. . .

برچسب: گرگ هم که باشی,گرگ هم که باشی عاشق بره ای,گرگ هم که باشی عاشق بره, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

گیسوانت زیر باران، عطــر گندم زار... فکــرش را بکن! با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن! در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال ها بوسه و گریه، شکوه لحظه ی دیدار... فکرش را بکن

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

ﯾﮑــــــے ﺑﺎﯾבﺑﺎﺷﮧ!!ﯾﮑــــــے ﮐﮧ ﺁבﻣﻮ ﺻבا ﮐﻨﮧ ،ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼــﯿﮑﺶ ﺻבﺍ ﮐﻨﮧﯾﮧ ﺟــــــﻮﺭے ﮐﮧ ﺣﺎﻝ ﺁבﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﮐﻨﮧ؛ﯾﮧ ﺟـــــﻮﺭے ﮐﮧ ﻫﯿﭽــــﮑﺲבﯾﮕﮧ ﺑﻠבﻧﺒــﺎﺷﮧﯾﮑــــــے ﺑﺎﯾבﺁבﻡ ﺭﻭ ﺑﻠבﺑﺎﺷﮧ...בلم کمــے تــــــو را...!בروغ چرا ؟؟!!خیلــے تــــــــــــو را مـے خواهـב...

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

مغــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرورمbull;bull;bull;اما اگر دل بدهی غرورم را فرش زیر پایتمیکنمbull;bull;bull;*خودخواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمbull;bull;bull;اما اگر دل بدهی تمام خواسته هایم در توخلاصه میشودbull;bull;*پیچیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده امbull;bull;bull;اما اگر دل بدهی برایت تبدیل به یک جمع ساده میشومbull;bull;bull;*لجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبازمbull;bull;bull;اما اگر دل بدهی آتش میزنم هر آنچه با تو سر لج داردbull;bull;bull;آری تمام اینها هستمbull;bull;bull;اما اگر تو دل بدهی میشوم همان که همه آرزوی داشتنش را دارندbull;bull;bull;

برچسب: اگر دل بدهی تن ندهی,مغرورم اما اگر دل بدهی, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

هیچگاه تو را......انگونه دوست نخواهم داشت....که زندانیم باشی....!زندانبانی.....شغل مورد علاقه ام نیست....تو میتوانی پرنده باشی......اما......اینکه بخواهی تا چه حد......در آسمان من.....اوج بگیری.....در خود توست....میزان اوج گرفتن و پروازت.....بستگی داره به..."آرزویت ""باورت" "خواستت" "صداقتت"و...."عشقت"هر میزان که.....از چشمه عشق....سیرابتر بنوشی....بیشتر اوج خواهی گرفت....!من....تو را...آرزو نخواهم کرد...آنکه با دل می آید...با دل می ماند....و این....می ارزد به تمام زندگی

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

مـی دونــى؟!کاش کســـى بود. . .به گوشــت مــى رسانـد. . .که امــــروز. . .تمــام قـــد ایستـــــادم و در دلـــم فریــــاد زدم:نمــى خواهــــــم. . .من این شلوغـــیِ پــــر از تنهایــــى را. . .نمــــى خواهممن تـــورو میخوام

برچسب: من تورو میخوام,من تورو میخوام مریم,من تورو میخوام شماعی زاده, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

ﺍﮔﺮ ﺧـــــــﻮﺏ ﮔـــــــﻮﺵ ﮐﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﻭ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨـــــــﻮﯼ تــو ﺭﺍ ﻓﺮﯾـــــــــــــــﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ... ﻣﺨـــــــﺎﻃﺐ ﮐﻼﻣـــــــــــــــﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ... ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﻫﻢ تــوﯾﯽ..

برچسب: عزیزم,عزیزم ببخشید,عزیزم کاسه چشمم سرایت, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑــــــﻪ ﺩﻟــﺖ ﺑﺎﺷـــﺪ... ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫـــﺮ ﺟﺎﯾـــﯽ ﻧﮕــﺬﺍﺭ... ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻣـــے ﺩﺯﺩﻧــﺪ... ﺑـﻌـﺪ ﮐـﻪ ﺑـﻪ ﺩﺭﺩﺷﺎﻥ ﻧﺨـــــﻮﺭﺩ ﺟــﺎے ﺻﻨــﺪﻭﻕ ﭘﺴـــﺖ! ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳطـﻞ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻣﯽ ﺍﻧــــﺪﺍﺯﻧــــﺪ!!! ﻭ " ﺗـﻮ" ﺧﻮﺏ مـــے ﺩﺍﻧــے ﺩﻟــےﮐــﻪ ﺍﻟﻤﺜﻨﯽ ﺷـﺪ! ﺩﯾـﮕﺮ ﺩﻝ ﻧـﻤــــے ﺷــﻮﺩ...

برچسب: حواست به دلت باشد, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

در زنــــــــدگی هرکس بـــــاید یک نفر باشد... مرد و زن بـــــــودنش مهــــــــــم نیست... فقط بایدیــــــک نفــــــــرباشد... یک آدم... یک دوســــــت... یک همـــــــدم... یک رفیـــــــــق... یک نفـــــــــر که جــــــــویای حالـــــــــت باشد... که نگرانـــــــت باشد... که تو را بهتـــــــر ازخــــــــودت بشناسد... یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی حالم بد است.. شنیدن همین یک جمله کافیست تاکار وزندگی اش را تعطیل کند... و خودش را به تو برساند... آخر خوشبختـــــــــیست یک نفر درزنـــــــــدگیت باشد... که تنهانباشی... ...که تنها نمانی

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 10:35

ادم گاهی دوست داره غرق شه!!!

غرق شدن همیشه تو آب نیست...تو غصه نیست...تو خیال نیست...

آدم گاهی دوست داره تو یهآغوشغرق شه!!!!

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 19:31

نبـــــایــدـ یـهـ مـو از ســرت کـم بشهـحـق نــداری اخـــم کنــیهمــیـشـهـ بایــــد بخنـــدیاجـــازه ناراحـــت شــدن نـــداریبایـــد خــیــلی مواظــب خــودت بـــاشی فهمیدیحــق مریــض شــدن نــداری......باشــهچــون مــن دوستــت دارم

برچسب: نباید یه مو از سرت کم بشه,بايد يه مو از سرت كم بشه,نباید یه مو از سرت کم بشه عشق من, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 19:31

خـــســتــگــی هـــایــ یــهـ مــــردـ

درمــــانــشآغـــــــــوشیــکـ زن استــــــــــــ

یــکـــ آغــــوش واقعـــــــی

یــکــ آغــــــــوش ملمـــــوس گــــرم و مهـربـــان

یـــکــ آغـــــــــــوشزنـــــانـــهــ

برچسب: خستگی های یک مرد, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 19:31

عـــشـــق يـــعنــــــي ايـــنکـــه وقــــــتـــي ميـــخـــواي بخـــوابي يـــهاس ام اس ازش ميــــــاد حتـــي قبـــل ايـــن کـــه بـــدونـــي چـــي نوشـــته لبـــخنـــد مـــياد روي لبــــــت... هميـــن که يـــه لحـــظـــه بهـــت فکـــر ميکــــــرده واســـت انــــــدازه يه دنــــــيا مـــي ارزه.......

برچسب: عشق یعنی اینکه وقتی میخوای, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 19:31

داستـاטּ مـَـטּ و عـشقم از آنــجـا شـــروع شـد...! کــﮧ پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـاטּ مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــاטּ دادیــم... ! با دکــمـــﮧ ـهــاےسـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـم و گــرمایـش را حـِـس کــردیـم...! بـا صــورتـک ـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع لــَـب ـهــایـمـاטּ را چـشـیـدیم...! آهــنـگـے را هــم زمــاטּ با هــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم...! شـــب بــخـیر ـهـایـماטּ پشــت خـط ـهـای مـوبایلـماטּ جـا نمـے مـانـد...! الاטּتــوےدنـیــــاےواقـــعےعــشق هــم زنـدگےهـم نفـس هـم شـدیـــم...!

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 19:30

صفحه بندی